مي گويد اينجا بنگار و فضاي وبلاگم را دوست ندارد و من اما “مانياي باران” را ترجيح مي دهم نه به خاطر بلاگفا كه به خاطر اين يك سال و اندي كه آنجا منزل كرده ام…
اما بحث اينجا و آنجا نيست… امروز هم اينجا مي نويسم چون اينجا را بيشتر دوست دارد…
مدت هاست كه همه ي خيالم و همه ي شاديم و همه ي خوشحاليم اين است كه توي يك بده – بستان شريكم…! كه پشتم به حضورش گرم است و من هم شايد گاه گاهي بتوانم پنجره هاي خانه اش را با ها كردن هايم گرم كنم…
امروز اما…. بي انكه تقصير كسي باشد كافي نيستم و…. امروز بي انكه تقصير كسي باشد يكهو ياد همه ي آن هايي مي افتم كه گرچه خوبند و خوب… اما آن انرژي لازم را ، آن انرژي و احساسي را كه راضيم كند را از آن ها دريافت نمي كنم. پس توي زندگي ام گرچه هستند و عزيز اما هيچ وقت وجود و حضورشان دلگرمم نميكند و باري را از دوشم بر نميدارند… پس فقط نامشان را خوب به خاطر ميسپارم… امروز بدون اينكه تقصير كسي باشد ميبينم سالهاست همين نقش رابرايش بازي ميكنم..
امروز بدون اينكه تقصير كسي باشد. ديدم مدت هاست توي اين بده – بستان ناعادلانه عمل كرده ام. بي آنكه بخواهم و بدانم…امروز دلم قرار نمي گيرد پس دلم ميخواهد اين روند ناعادلانه زود زود شبيه يك ترازو بشود اما انگار از توان خارج است…
پس برايش آرزو ميكنم يك آدم توانمند به زندگي اش وارد شود… امروز دلم ميخواهد راضيش كنم و خوشحال ! امروز دلم ميخواهد گرمش كنم و آرامش به دلش بپاشم. امروز كه سالها گذشته ومن توي اين بده – بستان كم داشته ام اگرچه كم نگذاشته ام!
امروز دلم ميخواهد بدون اينكه چيزي را شخم بزنم بگويم بيا دوباره خواهرم باش!!
يا حق







