مدتهاست قرار است با مرضيه برويم امامزاده پنج تن لويزان.مرضيه اَشناست و كلي خاطره دارد از آنجا ، كلي حرف…
نمي شود و نمي رويم تا مراسم ختم مادر بزرگ مرضيه…
بعد از ختم سه تايي مي رويم امامزاده…هر چقدر بيشتر بالا مي رويم صفايش بيشتر مي شود…تا به در امامزاده مي رسيم…
اول گشتي بين قبرها مي زنيم و بعد كنار مادر بزرگ مرضي مي نشينيم…. با گلايل هاي روي خاك بازي مي كنم. فاتحه مي خوانم. دلم كلي ميگيرد.
داخل امامزاده مي شوم. خلوت خلوت است….پاي ضريح مي نشينم و كلي حرف و تمنا و دعا ذهنم را پر مي كند . نمي دانم از كجا شروع كنم…از كدام دعا ، از كدام آرزو، از كدام شخص…
سبا را نگاه مي كنم كه اشكها روي صورتش مي لغزد و پايين مي آِيد. صورتش رابا اشك مي شورد.نگاهش مي كنم ودلم گريه مي خواهد…
نمي آيد…! هميشه وقتي نيازمند اين اشك ها مي شوم ، همه شان با هم گم مي شوند… اغلب اوقات نيستند.جايي فرار مي كنند كه دست من به آنها نمي رسد!
دلم يك دل سير گريه مي خواهد هاي هاي … اما از آن آرزوهاي دور است….! آخرين بار كه يك دل سير گريه كردم كي بود؟!!
با گريه يا بدون گريه… كنار ضريح نشسته ام… دارم دخيل آرزو مي بندم نه به ضريح كه به آيينه كاري ها،به پنجره ها، به سقف ، به زمين ، به هواي جاري توي امامزاده و فكر مي كنم اگر نداشتيم اين صفا را كجا بايد پناه مي برديم؟
با اشك يا بي اشك!
يا حق

سلام…….
الهی…
منم امامزاده میخواد
خیلی وقته که نرفتم……….
دلم عجیب هوایی شده اینروزا…….
برام که دعا کردی؟؟؟؟؟؟؟////
خیلی عزیزمی.
مواظب خودت باش گلم.
لحظه قشنگی بود . مامان فاطی مسبب شد تا خلوتی کنیم با 5 تن . سکوت و خلوت انجا تو را بخود می خواند.
من هم دلم يك دل سير گريه مي خواد فقط واسه خودم نه واسه هيچ كس..
سلام
“…اگر نداشتيم اين صفا را كجا بايد پناه مي برديم؟…”
واقعا! اگر نداشتیم کجا باید پناه می بردیم ؟!
اینم لطف بزرگیه به ما بابت بودن یه همچین جاهایی .
***
خداوند غریق رحمتشون کناد .
سلام
***
هر که در وردپرس بآپد ثوابی می کند ثواب کردنی !
پس بشتابید به سوی آپیدن در وردپرس.