به بهانه ي بيست سالگي
ژوئن 13, 2008 بدست مانيا
هيچ وقت دلم نمي خواست در مورد تولد خودم چيزي بنويسم چه از روزي كه وبلاگ نويسي را شروع كردم و چه از قبل ترش كه با شيوه اي ديگر امكانش بود… اما نوشتن اين يادداشت را تااندازه اي لازم ديدم و باقيش هم به خاطر اين عكس هاست…
روز تولد سبا كه او ازاول صبح تا 5 بعد از ظهر سركاربود گفتم چقدر بد كه آدم روز تولدش سر كار باشه… باور بفرماييد اگر بنده اين خبط را نمي كردم واين جمله را بر زبان نمي راندم مثل بچه هاي خوب امروز توي خانه نشسته بودم و درجوار كانون گرم خانواده امروز را سپري مي نمودم! اما در غير معمول ترين حالت ممكن امروز كه روز پنچ شنبه مي باشد ما از ساعت 9 صبح تا 2 بعد از ظهر سر ضبط بوديم!! تا مزه سر كار بودن در روز تولد را به معناي واقعي كلمه و با تمام سلول هاي بدن درك بنماييم و در ك نكرده از دنيا نرويم!
*****************
مي خواهم تشكر كنم از بچه ها و همه ي ذوق و سليقه و ابتكار عملشان بابت جشن تولدي گه گرفتند… از حكيمه و كتاب شب هاي روشن كه 2- 3سالي مي شد دنبالش بودم و هر بار جرياني پيش مي آمد تا داشتن و خواندنش مهيا نشود…. از مرضيه و ديوان نيما يوشيج كه خوب مي دانست چقدر برايم مهم است و چقدر داشتنش خوشحالم ميكند و همين طور نقاشي فوق العاده اش!به شدت معتقدم اين بچه بايد نقاش ميشد. به جان خودم كلي ماهر و تواناست… حيف كشفش نكرده اند! از سبا و هديه اش كه به شدت احتياج داشتم و از زينب كه مامانم به شدت سليقه اش را پسنديده!
عكس هاي هداياي بچه هم اين پايين هست…
اما… كي گفته اگر تولد يك نفر باشد باقي بايد خوشحالش كنند؟؟؟ هر كسي گفته براي خودش گفته… بايد برود اصلاحيه بنويسد براي قانونش!
خير…اساسا رسم بر اين است كه چگونه مي توان روز تولد يك نفر به حد اعلا درجه حالش را گرفت…! مثلا طرف از كرفس متنفر است، گل گلايل را از 3 فرسخي هم تحمل نمي كند! يا ترجيح مي دهد يك مثلا شاعري بنام ايرج ميرزا سربه تنش نباشد!( البته ساليان سال است كه سري هم به تنش نمانده!) يا مثلا به رئيس جمهور دولت مهرورز خيلي ارادت دارد. پس همه ي ان هار ا با هم روي سرش آوار مي كنيم اين ها بهانه هاي خوبي ست كه حال طرف به اندازه ي كافي و وافي اينقدر كه اسباب خنده ي باقي دوستان شود گرفته شود!! و چون رئيس جمهور بالطبع در دسترس نمي باشد يك cd كامل از عكس هايش را به عنوان هديه تولد تقديم مي كنيم! از عجايب قضيه اين است كه دوستان پودر نارگيل را فراموش كرده اند … تازه بايد خدار ا شكر كنم كه اين وسط كسي ابتكار عمل به خرج نداد و مثلا خورشت كرفس درست نكرد !! همين كه كرفس ها را به جاي گل روي سرم ريختند البت كه كفايت ميكرد و اسباب شادي و فرح دوستان فراهم مي شد( هيچ چيز به اندازه حرص دادن من اين جماعت را خوشحال نمي كند) بي شك تقصير خودم مي باشد كه نقطه ضعف هايم را رونمايي كرده ام…
از همه جالب انگيزناك ترش اين مي باشد كه در كمال خونسردي همه ي اطلاعات خصوصي و عمومي بنده را در جايي كه نميبايست منتشر كرده اند و عين خيالشان نيست! ميگويند بعدا بزن زيرش!!!
…………………
عرض نمودم كه امروز سر كار بودم! بچه هاي گروه سرزمين مادري خيلي لطف داشتند… اين عكسي كه مشاهده ميكنيد عكس برگه اي ست كه امروز به ديوار استوديو زده شده بود
“مارال دوستي” جمله را نوشت و بعد همه ي بچه هاي گروه پاي ورق را مثلا امضا كردند! از اين جهت مي گويم مثلا كه عمرا يك امضاي آدميزادي پيدا نمي كنيد و همه ابداعاتي ست مبني بر اينكه تهيه كننده ، مجري و صدابردار محترم هنر نقاشيشان ر ا به رخ جهانيان بكشند… حركت ساده و دوستانه آدمهايي كه نزديك دو سال است با ان ها زندگي ميكنم ولي در تمام اين دو سال حتي قفل يك در را هم به رويشان باز نكرده ام حس خيلي خوبي داد..
….

اما يكي از مهم ترين بهانه هاي نوشتن اين پست تو بودي…
گاهي مي شود سرسري از حرف ها و حركات بعضي ها گذشت…. اصلا انگار كه نديده اي ، نشنيده اي … اما بعضي ديگرخيلي مهم تر از اين حرف هاهستند اينقدر كه همه ي كنش و واكنششان توي ذهنت مي ماند و بدتر اينكه پاك نمي شود… اتفاق ناگوار زماني ست كه توقعش را از يك فرد به خصوص نداشته باشي… و آررزو كني يك دوستي 5 ساله ارزشي بيشتراز يك آدم مجازي داشته باشد ! حيف اما كه انگار ارزش ندارد… حيف اما كه همه ي تعريفت و تعريفش از رفاقت آوار شود روي سرت… حيف همه چيز! حيف…
همه ي اين ها هم حل شدني ست اگر بتواني آن شخص به خصوص را از زندگيت پاك كني ، حذف كني اما… فراموشي، شدني نيست…. نه فراموشي آن رفيق كه اين روزها روزهاي خوبي را نمي گذراند و نه فراموشي آنچه گذشته و آنچه كه ارزان فروخته…
اين روزها انگار خيلي يادم هست… اينقدر كه هديه اش را مي فرستد ، تبريكش را هم مينويسد اما…
حس خوبي نيست از كسي كه عزيز است خيلي عزيز است ، خيلي خيلي دلگير باشي… اين دلگيري البته بيشتر از اين خيلي است . و آن اوي عريز حاضر نباشد قبول كند كسي ست كه بدجور ارزان فروخته رفاقت 5 ساله شان را…
….
پ.ن1: مي دونم فونت و تايپ واقعا نابوده …ولي من با اين ورد پرس خيلي مشكل دارم به خدا!
پ.ن2: پست را ديشب نوشتم امروز بار گذاري شد . از اين جهت تاريخ ها مربوط به ديروز است.
پ.ن 3:يكي از عكس ها رو هم توي پست قبلي ببينيد
پ.ن4: ممنون از همه ي بچه هايي كه با كامنت هاشون تولدم رو تبريك گفتند. از سميه و كيميا براي پستشان و ممنون از فاطمه، پگاه،حوري ناز،آزاده و…
عكس هاي بچه ها و تولد ديروزم را در ادامه ببينيد
نه جدي!!! جدي خيال كردي اينجا قرار است عكس هاي ما راببيني يعني جدي جدي چنين خبطي محلي هم از اعراب دارد؟
!!!
عكس هاي تولد را كه بي خيال اما اين كفش يكي از بچه هاست!! به كسي كه حدس بزند صاحب كفش ها كدوم يكي از ما 5 تاست( ما 5 نفركه معرف حضور ميباشيم!) به قيد قرعه كامنتي محض خالي نبودن عريضه تقديم مي نماييم!
يا حق
ارسال شده در اخوانيات | برچسبدار Add new tag | تا کنون 17 نظر داده شده
يك پاسخ برايش بگذاريد
اوووووووووووووووول!
ای خدا! معصوم می بینی من همش این چند روز دارم اول می شم؟
**
ببین معصومه جان اولا که کادو های منو کامل نگفتی، من به تو یک عدد…….کادو دادم که اتفاقا خیلی هم خوشت اومد.عوض تشکرت بود که نگفتی؟ الان می تونستم اون کادو رو عوض اینکه به تو بدم، به بچه خواهرم داده باشم.
دختره ناسپاس
بعدشم چرا اون قضیه رو انقدر کتمان گذاشتی و ازش رد شدی؟
همون قضیه دادن اطلاعات شما به جایی رو می گم.
بد کردیم خواستیم بهت هدیه آسمانی بدیم؟ بد کردیم؟؟
الان اگه مرضیه بود از خوشحالی گرفتن این هدیه اون دوربین 300 هزارتومنیش رو تقدیم من می کرد.
معصومه
عارضم كه من نميفهمم كتمان گذاشتي يعني چي؟ الان اين اصطلاح از كجا اومده من نميدونم! منظور اينه كه سر بسته گذاشتي احيانا؟!!
حالا هر چقدر هم كه من سربسته بذارم شماها كه آبرو نميذارين… همين تو ، توي اين 4 تا كامنت به شرح وبسطش پرداختي! ملت هم گرفتن قضيه چيه… تو خيالت راحت
ياحق
خانم علوی چقدر این همکارای محل کارت بی ذوق و بی سلیقن!
خداوکیلی حالا حالاها باید جلوی منو زینب و مرضیه و سبا لنگ بندازن.
من از دوماه پیش دارم فکر میک نم چطوری می تونم تورو در حد اعلا در روز تولدت بچزونم؟
در مورد اون دوستی که ازش اسم بردی….خب خیلی از حرفها زده شده…
ترجیح می دم سکوت کنم و آرزو کنم….مشکل برطرف شه.
واه واه واه….خدا به دور…. چه کفشای زشتی…. این دختره راشیتیسم داره؟؟؟ چرا آخه این ریختیه؟
اصلا چه معنی می ده وقتی آدم چادر مشکی سرشه کفش سفید پاش کنه؟؟؟
ها؟؟؟
چه معنی می ده؟؟؟
****************
ولی خودمونیم کفشاشو از کجا خریده منم یدونه از اینا دلم خواست.
به ملت بگو که اون که عکس کادوی تولدت رو تو پست قبلی گذاشتی.
” در ضمن لطفا به همه کادوها توجه بشه.اون کتابه که جلدش تقریبا آبیه رو من دادم بهش.یه چیز کوچولو هم رو کتابه هست.دقت کنید.اونم من دادم.به اضافه سی دی عکسای احمدی نژاد و بادکنک پر از کرفس و اون هدیه آسمانی ….که لابد معصومه دلش نخواسته بگه دیگه….
خب منم لاجرم نمی گم.”
تولدت مبارک مهربون
سلام
قبل از هر چیز واقعا لازمه در مورد این پ.ن 1 حرفمو بگم !
فک کنم وقتی از یه دهاتی مثه “بلاگفا”آدم می ره تو یه ابرشهری مثه وردپرس خب طبیعیه یه مقدار باهاش مشکل داشته باشه دیگه !! آخه این چه ربطی به وردپرس داره ؟!
خب این که از این ! خیالم راحت شد که وردپرس عاقم نمی کنه و حالمو نمی گیره !!!
نمی دونم چرا هی می خوام از آخر به اول حرفامو بگم !! فک کنم دنیا برام سر و ته شده !!
یعنی اون “در ادامه” رسما سرکاری بود دیگه ؟!! دست شما درد نکنه واقعا خانم علوی نیکو !!!
حدس من اینه که اون عکس باید عکس کفشهای یکی از شما “پنج نفر” باشه !! : D
مطمئنا با این حدس برنده خودمم !!
خب من که نفهمیدم این قضیه ای که آخر یادداشتت نوشتی چیه و اون یه نفر کیه ؟! یعنی زیادی که چه عرض کنم کاملا مبهم بود ! منم که اصولا با “ابهام” میونه خوبی ندارم !!
ولی یه سوال برام پیش اومد …”آدم مجازی” ؟!!! بعد اون وقت این چه جور موجودیه ؟!
این هدیه “همکاران” هم کلی بانمک بود…مخصوصا که خرجی هم نداشته !!
***
بازم تبریک می گم.
چه هدایای خوبی هم دوستانت بهت دادن .
ولی از همه بامزه تر همونی بود که روی کتاب “شبهای روشن” بود…الان یه سوال فنی پیش اومد که چرا اونو جزو کادوها ننوشتی ؟!! : D
امیدوارم همه سالهای زندگیت پر از خوشی باشه .
اِ اِ اِ !کاش اون تابلوی نقاشی رو یه جوری می ذاشتی که بهتر تو عکس دیده بشه.
salam
i lov you
mimachamet
من میخواستم پیش از تولدت حتما برات یه کامنت تبریک بذارم ولی نشد بعد که باهات حرف زدم گفتم دیگه کامنت گذاشتن لطفی نداره ولی یک دفعه به سرم زد که بذارم
اولا به بچه ها یه خسته نباشید اساسی میگم
دوما برای من نوشتن درباره تولد تو همیشه لطف خاصی داشته یه چیزی برات نوشتم که بعدا می خوانی ولی چیزی که خیلی دلم می خواست بهت بگم اینکه متشکرم خیلی زیاد شاید الان به نظر برسه که نتیجه نداده ولی قدمی که تو برای من برداشتی کاری بود که خودم جرأتش را نداشتم برام خیلی مهم بود که یکی فهمید
میدونی یاد چی افتادم تولد امیر صالح و سخنرانیت:
این تولد هم مال منه هم امیر صالح
راستی از اون روز چقدر گذشته؟
معصومه:
هميشه خوندن يادداشت هاي تو براي تولدم هم يه مزه ديگه داره، چون تو هميشه خودت رو ملزم ميكني چند خط بنويسي و اين خيلي كيف ميده كه يكي هست كه براش مهمه تو هر سال چند خط درد ودل، سفارش، يا دل نگروني كه فقط مربوط به خودت هست رو بخوني… كسي كه خودش رو به نوشتن برات ملزم ميكنه اما مجبور نه!!
اما ميدوني نكته جالب كامنتت چي بود؟!روز تولدم بابا گفت : ” اين تولد هم مال منه ، هم مال اميرصالح…” خب معمولا وقتي اين جمله رو مي شنوم از دست اميرحسين كلي كفري ميشم! البته كلي كه نه! بيشترش شوخيه اما… يادآوري اين سخنراني هم از طرف تو ، هم از طرف بابا خيلي جالب بود! با احتساب تولد اميرصالح از اون جريان ا لان حدود 14 سال مي گذره!! تو باورت ميشه؟
مرسي واقعا! خيلي كيف داد!
يا حق
سلام
گفتن بیام بخونم
خوندم!
چیز عجیبی ندیدم!
این چیزها هیچ عجیب نیست از تو و اون کسی که خواست بیام اینجا!
آخه آخر آخر قصه های دو سویم با شما دوتا،همیشه من مقصرم!(شکلک نداره اینجا،وگرنه حتما لبخند میزدم!حتما)
قصه های تکراری با فاینال های تکراری هم،می دونی که؟ دیگه برای دو طرف قصه که هیچ،برای هیچ کسی جذاب نیست!
قصه ی ما هم تمام!فقط خوبیش این بود که پند اخلاقی داشت!اونم اینکه یه نفر این وسط آدم فروشی کرده!مردم بهوش!فقط (کی؟)سواله!نه؟
دلم خیلی پره!نمی دونم از این واژه ها!یا…
می دونی که گریه کردن برام آسونه!اگه نکنم کار بزرگی کردم!
نمی کنم!
بی خیال دلم!
تولدت مبارک!
قبل از اینکه بخوادازم که بیام اینجا،یه جورایی طعنه زد!که تو هدیه رو سر وقت فرستادی تا دلخورش کنی؟!!!آره؟
گفتم اما گمونم باور نکرد!
همیشه می دونستی که یادتم!دیر میشد هم ایرادی نداشت!اینبار اما…نه؟!
تولدت مبارک!
قصه ی ما هم به سر رسید!
وقتی ییه عزیزی گفت:
یا میگی،یا دیگه باهات کاری ندارم!!؟
معصومه
هر جور فكر كردم راضي به سكوت نشدم! شايد هم چون اينجا مي شود حرف هاي توي دل مانده را زد! شايد چون خيلي حرف توي دل مانده!
توي همه اين مدت دوستي سعي كردم هيچ مسئله اي بين من وتو پيش نيايد كه حالا من مقصر باشم يا تو… كلي سعي كردم دوربشم از همه جريانهايي كه آخرش به يك فينال تكراري مي رسد. كه اتفاق شما دو نفربراي ما دو نفر خيلي تكرار نشود!ولي قصه اين است كه آن يك جمله _ يا ميگي يا…_ بهانه بود و تو دنبال بهانه بودي! والا قبلا ها مسائلي بزرگتر از اين را هم رد كرده بوديم .نه؟!
آدم فروشي… نه! اعتماد فروشي! وازه بهتري ست!
تو بي قيمت تر از آن بودي و هستي البته، كه فروخته شوي ، ضمن اينكه قصه قصه رفاقت بود نه بازار و فروشندگي… چه رفاقت با تو ، چه رفاقت با يك رفيق ديگر… قصه تو اما قصه اعتماد بود انگار!! قصه اعتمادي كه تو به همان فرد مجازي داشتي يا او به تو داشت يا… اما به من نداشتي، مني كه به تو اعتماد كه هيچ، ايمان را هم مدتها قبل از بر كرده بودم!
قصه ما به سر رسيد…! وقتي كه تو دنبال بهانه بودي! وقتي كه يك اعتماد بيشتر از يك اعتماد ديگر ارزشدار شد!
هميشه خوب باشي اين هميشگي ترين آرزويم برايت بوده و هست
يا حق
سلام
خوب قاعدتا تولدت که مبارک شد.حداقلش این بود که چند ساعت خوشحال بودی
روز خوبی بود