گاهي دلگير ميشوي… گاهي فكر ميكني چقدر دنياهايمان فرق دارد… گاهي حوصله ات را سر مي برم… ميفهمم! به اندازه ي همين معصومه مي فهمم! حالا بيشتر نه!
اما حواسم هست كه وقتي اين وسط ها اتفاقي افتاد. حرفي را شنيدم و رازي را گفتم…. ديگر قصه ام با تو وهمه ي هم قصه ها فرق مي كند… حالا به فرض كه نه قصه ي من ، قصه هزار و يك شب باشد و نه قصه ي تو، قصه پرواز سيمرغ!!
ولي قصه داريم باهم…. هر چقدر هم كه دلگير باشي و ودلگير باشم يا نباشم…!
تو مي گويي ادم هاي بي درد ، عاري از زندگي اند و من مي گويم آدم هاي بي قصه آدم هاي بي دردي هستند!
من وتو نه بي قصه ايم نه بي درد!!
راستي حافظ گفته بود” هر كه اين عشرت نخواهد…
خب توي ذهنم رژه ميرود!! گناه كه ندارم! دارم؟
********
پ.ن: اين وبلاگ هم جاي خوبي شده براي حرف هاي در گوشي انگار!!
يا حق
سلام عزیزم
دلگیری شدن اگه چند وقت یکبار نباشه یعنی:”های طرف، تو اینقدرها هم مهم نیستی که اصلا به حرفات فک کنم یا بشنومشون.یا به نگاهت توجه کنم”
اما آدمهای مهم رو آدم می ذاره زیر دره بین.
دلگیری اینجوری هم زیاد طول نمی کشه چون پایه دل در میونه
“من وتو بی قصه ایم نه بی درد”درست و حسابی نفهمیدمش