خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

شهرستانک-تابستان 87

img_0700img_0704img_0703

از میان هفت سین

img_0300img_0307

اشکهای غیر عادی…

این اشک ها بی خبر بازگشتند به چشمخانه!
و این روزها دم به دم چون هوای بهار هوای باریدن دارند!
بدون اختیار و هماهنگی با من!
بعد از این همه مدت که آمده اند محض رضای خدا آبرو داری هم نمی کنند! می آیند و می بارند و می بارند! جلوی هر کس و احیانا ناکس!!

به مرضیه می گفتم همین چند روز پیش که کم کمک مطمئن می شوم ما » غیر عادی » هستیم!
این هه تفاوت بین ما و آنها و حتی این ها! نشان از این است که ما غیر عادی هستیم!
چند روز قبل ترش می گفتم فلانی هست که همیشه تعریفش را می کنم؛ او خوب نیست، غیر عادی ست!! والان کم کم متوجه میشوم غیر عادی بودن خوب نیست انگار!
تفاوت ها گاهی فرسخ هاست گاهی حتی بیشتر از فرسخ ها!
….
راستی کاش رک و راست توی صورت هم حرف بزنیم! از کنایه های جسته گریخته خسته شدم! البته کمی انصاف هم خوب است گاهی خودم هم راه کج می کنم سمت همین کنایه های جسته و گریخته! اما راه کجی ست!!
یا حق

تنفسی غریب !
همه آنچه هست که می خواهم!

اینجا هوا صاف تر است و لطیف تر!
یا حق

امامزاده پنج تن لويزان

امامزاده پنج تن لويزان

مدتهاست قرار است با مرضيه برويم امامزاده پنج تن لويزان.مرضيه اَشناست و كلي خاطره دارد از آنجا ، كلي حرف…

نمي شود و نمي رويم تا مراسم ختم مادر بزرگ مرضيه…

بعد از ختم سه تايي مي رويم امامزاده…هر چقدر بيشتر بالا مي رويم صفايش بيشتر مي شود…تا به در امامزاده مي رسيم…

اول گشتي بين قبرها مي زنيم و بعد كنار مادر بزرگ مرضي مي نشينيم…. با گلايل هاي روي خاك بازي مي كنم. فاتحه مي خوانم. دلم كلي ميگيرد.

داخل امامزاده مي شوم. خلوت خلوت است….پاي ضريح مي نشينم و كلي حرف و تمنا و دعا ذهنم را پر مي كند . نمي دانم از كجا شروع كنم…از كدام دعا ، از كدام آرزو، از كدام شخص…

سبا را نگاه مي كنم كه اشكها روي صورتش مي لغزد و پايين مي آِيد. صورتش رابا اشك مي شورد.نگاهش مي كنم ودلم گريه مي خواهد…

نمي آيد…! هميشه وقتي نيازمند اين اشك ها مي شوم ، همه شان با هم گم مي شوند… اغلب اوقات نيستند.جايي فرار مي كنند كه دست من به آنها نمي رسد!

دلم يك دل سير گريه مي خواهد هاي هاي … اما از‌ آن آرزوهاي دور است….! آخرين بار كه يك دل سير گريه كردم كي بود؟!!

با گريه يا بدون گريه… كنار ضريح نشسته ام… دارم دخيل آرزو مي بندم نه به ضريح كه به آيينه كاري ها،به پنجره ها، به سقف ، به زمين ، به هواي جاري توي امامزاده و فكر مي كنم اگر نداشتيم اين صفا را كجا بايد پناه مي برديم؟

با اشك يا بي اشك!

يا حق

باور بفرماييد اين عكس را من نچرخانده ام !

تابلو با همين وضعيت به ديوار امامزاده نصب شده بود!!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.